خرید بک لینک
مردی به استخدام یک شرکت بزرگ چندملیتی درآمد. در اولین روز کار خود، با کافه تریا تماس گرفت و فریاد زد: یک فنجان قهوه برای من بیاورید.صدایی از آن طرف پاسخ داد: شماره داخلی را اشتباه گرفته ایمی دانی تو بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید فراهانی تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 10:22

کتاب کافکا در ساحل شاید دیگر فرصت مدرسه رفتن نداشته باشی. کافکا در ساحلپس چه خوشت بیاید چه خوشت نیاید بهتر است تا فرصت باقی است هر چه می شنوی جذب کنی. مثل کاغذ خشک کن باش همه را بمک، بعد می فهمی کدام را باید نگهداری و کدام را بریزی دور .

منبع : کافکا در ساحل | هاروکی موراکامی

برچسب: نویسنده: حمید فراهانی تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 10:22

چه قدر خوب است که برای تاسف خوردن به حال خودمان نیز زمان مشخص و محدودی در نظر بگیریم. چند دقیقه اشک بریزیم و بعد به استقبال روزی برویم که در پیش رو داریمموری به طور تمام وقت روی صندلی چرخدار می نشست. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید فراهانی تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 10:22

پس از 21 سال زندگی مشترک همسرم از من خواست که با کس دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد.
آن زن مادرم بود که 19 سال پیش از این بیوه شده بود. ولی مشغله های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی ونامنظم به او سر بزنم.
آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم...

برچسب: نویسنده: حمید فراهانی تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 10:22

یادم می آید وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند. به نظر می رسید پول زیادی نداشتند.شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید فراهانی تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 10:22

سلام به همه کسانی که ما رو دنبال می کنند .

امیدوارم در این سال جدید موفقیت های زیادی داشته باشید و سالی سر شار از امید و رزق و روزی داشته باشید .

ارزومندم سالی رو با طرز تفکر ضحیح شروع کنید وسالی بهتر از سالیان قبل داشته باشید .

سال نوتون مبارک .

برچسب: نویسنده: حمید فراهانی تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 10:22

ﺷﺨﺼﯽ ﺑﺎ ماشین ﺷﺨﺼﯽﺍﺵ ﺑﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ. ﻣﻮﻗﻊ ﺍﺫﺍﻥ ﻇﻬﺮ ﺗﻮﯼ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺟﺎﺩﻩﻫﺎﯼ بیرون ﺷﻬﺮ، ﺭﻭﯼ ﺗﭙﻪﺍﯼ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﮐﺮﺩ ﭼﻮﭘﺎﻧﯽ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﻧﻤﺎﺯ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ﻫﻢ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﭼﺮﺍ. ﺍﺯ ﺩﯾﺪﻥ ﺍﯾﻦ ﺻﺤﻨﻪ ﻟﺬﺕ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺧﻮﺩﺵادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید فراهانی تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 10:22

وقتی که مرد، حتی یک نفر هم توی محل ما ناراحت نشد. بچههای محل اسمش رو گذاشته بودند مرفه بیدرد و بیکس. و این لقب هم چقدر به او میآمد نه زن داشت نه بچه و نه کسوکار درستی.شنیده بودیم که چند تایی برادادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید فراهانی تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 10:22

مرد هدیهای که چند لحظه پیش از خانمی گرفته بود را محکم به سینهاش چسبانیده بود و طول خیابان را طی میکرد. به فکرش افتاد، این یادگاری را برای همیشه نگهداری کند. ولی از حواس پرتی و شلختگی خودش میترسیدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید فراهانی تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 10:22

در زمانهای دور، مرد خسیسی زندگی می کرد. او تعدادی شیشه برای پنجره های خانه اش سفارش داده بود . شیشه بر، شیشه ها را درون صندوقی گذاشت و به مرد گفت باربری را صداکن تا این صندوق را به خانه ات ببرد من هادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید فراهانی تاريخ: چهارشنبه 8 اسفند 1397 ساعت: 15:22

در افسانه های شرقی قدیم آمده است که یکی از پادشاهان بزرگ برای جاودانه کردن نام و پادشاهی خود تصمیم گرفت که قصری باشکوه بسازد که در دنیا بی نظیر باشد و تالار اصلی ان در عین شکوه و بزرگی و عظمت ستونی ندادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید فراهانی تاريخ: چهارشنبه 8 اسفند 1397 ساعت: 15:22


جوانی به حکیمی گفت: «وقتی همسرم را انتخاب کردم، در نظرم طوری بود که گویا خداوند مانندش را در دنیا نیافریده است. وقتی نامزد شدیم، بسیاری را دیدم که مثل او بودند. وقتی ازدواج کردیم، خیلیها را از او زیباتر یافتم. چند سالی را که را با هم زندگی کردیم، دریافتم که همه زنها از همسرم بهتراند.»
حکیم گفت: «آیا دوست داری بدانی از همه اینها تلختر و ناگوارتر چیست؟»
جوان گفت: «آری.»

برچسب: نویسنده: حمید فراهانی تاريخ: چهارشنبه 8 اسفند 1397 ساعت: 15:22

یک پسر برای پیدا كردن كار از خانه به راه افتاده و به یكی از این فروشگاهای بزرگ كه همه چیز می فروشند در ایالت كالیفرنیا رفت.مدیر فروشگاه به او گفت: «یك روز فرصت داری تا به طور آزمایشی كار كرده و در پایادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید فراهانی تاريخ: چهارشنبه 8 اسفند 1397 ساعت: 15:22

معلم مدرسهای با اینکه ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﺍﺧﻼﻕ خوبی داشت هنوز ازدواج نکرده بود. ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻧﺶ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭ ﺷﺪند ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ: «ﭼﺮﺍ ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﭼﻨﯿﻦ ﺟﻤﺎﻝ ﻭ ﺍﺧﻼﻗﯽ خوبی ﻫﺴﺘﯽ ﻫﻨﻮﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﮑﺮﺩﻩﺍﯼ؟»معلم گفت: «ﯾﮏ ﺯﻧﯽ ﺑﻮادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید فراهانی تاريخ: چهارشنبه 8 اسفند 1397 ساعت: 15:22

وﻗﺘﯽ ﻓﺮﻣﺎﻧﻔﺮﻣﺎ ﺣﺎﮐﻢ ﮐﺮﻣﺎﻥ ﺷﺪ، ﺣﺴﯿﻦ ﺧﺎﻥ ﺑﻠﻮﭺ که از بزرگان شهر بود را دستگیر ﻭ بهمراه ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺧﺮﺩﺳﺎﻟﺶ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ. ﻓﺮﺯﻧﺪ حسین خان بلوچ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺑﻪ ﻣﺮﺽ ﺩﯾﻔﺘﺮﯼ ﺩﭼﺎﺭ ﺷﺪ. حسین خان ﺑﻪ ﺍﻓﻀﻞ ﺍﻟﻤﻠﮏ، وزیر فرمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید فراهانی تاريخ: چهارشنبه 8 اسفند 1397 ساعت: 15:22

صفحه بندی