کارمند جدید - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 10:22
مردی به استخدام یک شرکت بزرگ چندملیتی درآمد. در اولین روز کار خود، با کافه تریا تماس گرفت و فریاد زد: یک فنجان قهوه برای من بیاورید.صدایی از آن طرف پاسخ داد: شماره داخلی را اشتباه گرفته ایمی دانی تو ب
کتاب کافکا در ساحل - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 10:22
شاید دیگر فرصت مدرسه رفتن نداشته باشی. پس چه خوشت بیاید چه خوشت نیاید بهتر است تا فرصت باقی است هر چه می شنوی جذب کنی. مثل کاغذ خشک کن باش همه را بمک، بعد می فهمی کدام را باید نگهداری و کدام را بریزی دور . منبع : کافکا در ساحل | هاروکی موراکامی
کتاب سه شنبهها با مـــوری - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 10:22
چه قدر خوب است که برای تاسف خوردن به حال خودمان نیز زمان مشخص و محدودی در نظر بگیریم. چند دقیقه اشک بریزیم و بعد به استقبال روزی برویم که در پیش رو داریمموری به طور تمام وقت روی صندلی چرخدار می نشست.
عشق مادر - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 10:22
پس از 21 سال زندگی مشترک همسرم از من خواست که با کس دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد.آن زن مادرم بود که 19 سال پیش از این بیوه شده بود. ولی مشغله های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در ...
سیرک - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 10:22
یادم می آید وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند. به نظر می رسید پول زیادی نداشتند.شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس
سال نو - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 10:22
سلام به همه کسانی که ما رو دنبال می کنند . امیدوارم در این سال جدید موفقیت های زیادی داشته باشید و سالی سر شار از امید و رزق و روزی داشته باشید . ارزومندم سالی رو با طرز تفکر ضحیح شروع کنید وسالی بهتر از سالیان قبل داشته باشید .سال نوتون مبارک .
چوپان - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 10:22
ﺷﺨﺼﯽ ﺑﺎ ماشین ﺷﺨﺼﯽﺍﺵ ﺑﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ. ﻣﻮﻗﻊ ﺍﺫﺍﻥ ﻇﻬﺮ ﺗﻮﯼ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺟﺎﺩﻩﻫﺎﯼ بیرون ﺷﻬﺮ، ﺭﻭﯼ ﺗﭙﻪﺍﯼ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﮐﺮﺩ ﭼﻮﭘﺎﻧﯽ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﻧﻤﺎﺯ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ﻫﻢ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﭼﺮﺍ. ﺍﺯ ﺩﯾﺪﻥ ﺍﯾﻦ ﺻﺤﻨﻪ ﻟﺬﺕ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺧﻮﺩﺵ
وقتی که او مرد - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 10:22
وقتی که مرد، حتی یک نفر هم توی محل ما ناراحت نشد. بچههای محل اسمش رو گذاشته بودند مرفه بیدرد و بیکس. و این لقب هم چقدر به او میآمد نه زن داشت نه بچه و نه کسوکار درستی.شنیده بودیم که چند تایی براد
نگهداری هدیه - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 10:22
مرد هدیهای که چند لحظه پیش از خانمی گرفته بود را محکم به سینهاش چسبانیده بود و طول خیابان را طی میکرد. به فکرش افتاد، این یادگاری را برای همیشه نگهداری کند. ولی از حواس پرتی و شلختگی خودش میترسید
بشنو و باور نکن - تاریخ: 1397/12/8 ساعت: 15:22
در زمانهای دور، مرد خسیسی زندگی می کرد. او تعدادی شیشه برای پنجره های خانه اش سفارش داده بود . شیشه بر، شیشه ها را درون صندوقی گذاشت و به مرد گفت باربری را صداکن تا این صندوق را به خانه ات ببرد من ه
قصر جاودانه - تاریخ: 1397/12/8 ساعت: 15:22
در افسانه های شرقی قدیم آمده است که یکی از پادشاهان بزرگ برای جاودانه کردن نام و پادشاهی خود تصمیم گرفت که قصری باشکوه بسازد که در دنیا بی نظیر باشد و تالار اصلی ان در عین شکوه و بزرگی و عظمت ستونی ند
زن زشت - تاریخ: 1397/12/8 ساعت: 15:22
جوانی به حکیمی گفت: «وقتی همسرم را انتخاب کردم، در نظرم طوری بود که گویا خداوند مانندش را در دنیا نیافریده است. وقتی نامزد شدیم، بسیاری را دیدم که مثل او بودند. وقتی ازدواج کردیم، خیلیها را از او زیباتر یافتم. چند سالی را که را با هم زندگی کردیم، دریافتم که همه زنها از همسرم بهتراند.»حکیم گفت: «آیا ...
فروشنده ی ماهر - تاریخ: 1397/12/8 ساعت: 15:22
یک پسر برای پیدا كردن كار از خانه به راه افتاده و به یكی از این فروشگاهای بزرگ كه همه چیز می فروشند در ایالت كالیفرنیا رفت.مدیر فروشگاه به او گفت: «یك روز فرصت داری تا به طور آزمایشی كار كرده و در پای
ششمین دختر - تاریخ: 1397/12/8 ساعت: 15:22
معلم مدرسهای با اینکه ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﺍﺧﻼﻕ خوبی داشت هنوز ازدواج نکرده بود. ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻧﺶ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭ ﺷﺪند ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ: «ﭼﺮﺍ ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﭼﻨﯿﻦ ﺟﻤﺎﻝ ﻭ ﺍﺧﻼﻗﯽ خوبی ﻫﺴﺘﯽ ﻫﻨﻮﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﮑﺮﺩﻩﺍﯼ؟»معلم گفت: «ﯾﮏ ﺯﻧﯽ ﺑﻮ
در باب رشوه - تاریخ: 1397/12/8 ساعت: 15:22
وﻗﺘﯽ ﻓﺮﻣﺎﻧﻔﺮﻣﺎ ﺣﺎﮐﻢ ﮐﺮﻣﺎﻥ ﺷﺪ، ﺣﺴﯿﻦ ﺧﺎﻥ ﺑﻠﻮﭺ که از بزرگان شهر بود را دستگیر ﻭ بهمراه ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺧﺮﺩﺳﺎﻟﺶ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ. ﻓﺮﺯﻧﺪ حسین خان بلوچ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺑﻪ ﻣﺮﺽ ﺩﯾﻔﺘﺮﯼ ﺩﭼﺎﺭ ﺷﺪ. حسین خان ﺑﻪ ﺍﻓﻀﻞ ﺍﻟﻤﻠﮏ، وزیر فرم
توسعه یا چپاول - تاریخ: 1397/12/8 ساعت: 15:22
دو شیر از باغ وحشی میگریزند و هر کدام راهی را در پیش میگیرند ... یکی از شیرها به یک پارک جنگلی پناه میبَرَد، اما به محض آنکه بر اثر فشار گرسنگی رهگذری را میخورد به دام میافتد !ولی شیر دوم موفق می
قضاوت - تاریخ: 1397/12/8 ساعت: 15:22
آورده اند که، عارفی معروف به نانوایی رفت و چون لباس درستی نپوشیده بود نانوا به او نان نداد و عابد رفت. مردی که آنجا بود عابد را شناخت. به نانوا گفت این مرد را می شناسی؟ گفت : نهمرد گفت : فلان عابد بو
لذت زندگی - تاریخ: 1397/12/8 ساعت: 15:22
ادیسون در سنین پیری پس از کشف لامپ، یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه می کرد... این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود.